به گزارش رسانه پژوهشی دانشگاه فردوسی مشهد (فرنا)؛ در تاریخ آموزش عالی، شاید کمتر تغییری به اندازه کمرنگ شدن مرز میان «دانشگاه» و «جامعه» مهم بوده باشد. دانشگاهها البته هیچگاه کاملاً جدا از جامعه نبودهاند، اما در بخش مهمی از تاریخ مدرن، بیشتر بهعنوان نهادهایی نخبگانی شناخته میشدند؛ فضاهایی که در آنها دانشمندان در چارچوبهای تخصصی خود به تولید دانش مشغول بودند و زبانشان برای عموم مردم چندان قابلفهم نبود. امروز اما این تصویر بهسرعت در حال تغییر است. در دو دهه نخست هزاره سوم، نسبت علم و جامعه وارد مرحله تازهای شده و مفهوم «علم عمومی» از یک فعالیت حاشیهای، به یکی از نشانههای اصلی پویایی و اعتبار دانشگاه تبدیل شده است.
علم عمومی، در معنای رایج خود، به مجموعه کوششهایی گفته میشود که دانش علمی را برای عموم مردم قابلفهم، در دسترس و مرتبط با مسائل زندگی میکند. اما این مفهوم، فقط به سادهنویسی یا خلاصه کردن مقالههای دانشگاهی محدود نیست. مسئله عمیقتر از این است. علم عمومی در واقع نوعی بازتعریف رابطه دانشگاه با جامعه است؛ رابطهای که در آن دانشگاه فقط تولیدکننده دانش نیست، بلکه در قبال توضیح، تبیین، ترجمه و اجتماعیسازی آن نیز مسئولیت دارد. به همین دلیل، علم عمومی را میتوان یکی از مهمترین جلوههای «مأموریت سوم دانشگاه» دانست؛ مأموریتی که در کنار آموزش و پژوهش، بر اثرگذاری اجتماعی، فرهنگی و سیاستی دانشگاه تأکید میکند.

دانشگاه دیگر نمیتواند دور از جامعه بماند
روایت کلاسیک از دانشگاه معمولاً بر دو پایه استوار بود: آموزش و پژوهش. موفقیت دانشگاه و استادان بیشتر با شاخصهایی مانند کیفیت تدریس، تعداد مقالهها، ارجاع علمی و اعتبار مجلات سنجیده میشد. اما تحولات سالهای اخیر، بهویژه در سیاستگذاری علم، نشان دادهاند که این دو پایه دیگر برای تعریف کامل نقش دانشگاه کافی نیستند. دانشگاه امروز باید بتواند نشان دهد که دانش تولیدشده در آن، چه نسبتی با مسائل واقعی جامعه دارد و چگونه میتواند بر زندگی عمومی اثر بگذارد. این همان جایی است که علم عمومی از یک انتخاب فرهنگی، به ضرورتی نهادی تبدیل میشود.
اهمیت این تحول را باید در بستر جهان معاصر فهم کرد؛ جهانی که با بحرانهای پیچیده و بههمپیوسته روبهرو است. تغییرات اقلیمی، همهگیریها، امنیت غذایی، بحران آب، انرژی، زیستفناوری، سلامت روان و ابهامهای اجتماعی پیرامون هوش مصنوعی، همگی مسائلی هستند که بدون میانجیگری مؤثر علم، فهم و مدیریت آنها دشوار است. تجربه سالهای اخیر، بهویژه در دوران کووید-۱۹، بهروشنی نشان داد که صرف تولید دانش کافی نیست. اگر علم نتواند به زبان روشن و قابلاعتماد وارد عرصه عمومی شود، میدان بهسرعت در اختیار شایعه، شبهعلم و روایتهای توطئهآمیز قرار میگیرد. از این منظر، علم عمومی نه یک فعالیت تزیینی، بلکه بخشی از زیرساخت جوامع داناییمحور است.
«کارل سیگن» سالها پیش در کتاب جهانی تسخیرشده به دست شیاطین هشدار داده بود که ما در جامعهای زندگی میکنیم که عمیقاً به علم و فناوری وابسته است، اما بسیاری از مردم شناخت اندکی از آن دارند؛ وضعیتی که میتواند خطرناک باشد (Sagan, 1996). این هشدار امروز معنایی عینیتر پیدا کرده است. جامعهای که تصمیمهای مهمش درباره سلامت، انرژی، آموزش، محیط زیست یا فناوری بر پایه علم شکل میگیرد، اگر زبان علم را نفهمد، هم در معرض بیاعتمادی قرار میگیرد و هم در برابر اطلاعات نادرست آسیبپذیر میشود. به همین دلیل، حفظ مرجعیت دانشگاه در قرن بیستویکم دیگر فقط به کیفیت تولید علمی وابسته نیست، بلکه به توانایی آن در برقراری ارتباط معتبر با جامعه هم بستگی دارد.
با این حال، بخش مهمی از این تحول، ریشه در سیاستگذاری علم و اقتصاد سیاسی پژوهش دارد. در سالهای اخیر، نهادهای تأمین مالی و نظامهای ارزیابی دانشگاهی، بیش از گذشته بر «اثرگذاری» پژوهش تأکید کردهاند. در بریتانیا، چارچوب ارزیابی پژوهش یا REF یکی از نمونههای مهم این رویکرد است؛ جایی که «اثرگذاری پژوهش» به یکی از معیارهای رسمی ارزیابی دانشگاهها تبدیل شده و بر تخصیص بخشی از بودجه عمومی اثر میگذارد. در این چارچوب، دانشگاهها باید نشان دهند که پژوهشهایشان چگونه فراتر از محیط آکادمیک، بر سیاستگذاری، سلامت، فرهنگ، آموزش، اقتصاد یا زندگی عمومی اثر گذاشتهاند. در ایالات متحده نیز بنیاد ملی علوم آمریکا (NSF)، در کنار «شایستگی علمی»، بر معیار «تأثیرات گستردهتر» تأکید میکند؛ یعنی پژوهشگر باید توضیح دهد که کار او چه فایدهای برای جامعه، آموزش، دسترسی عمومی به علم یا توسعه ظرفیتهای علمی خواهد داشت.
این تغییرات فقط اداری یا بروکراتیک نیستند؛ آنها نشانه یک تغییر عمیقتر در فهم نقش دانشگاهاند. دانشگاههای تراز اول جهان، از آکسفورد و کمبریج تا MIT و استنفورد، بهخوبی دریافتهاند که در عصر اشباع اطلاعات و رقابت روایتها، اگر نتوانند یافتههای خود را به زبان عمومی ترجمه کنند، هم از اعتماد اجتماعی فاصله میگیرند و هم در توجیه دریافت بودجه عمومی با دشواری بیشتری روبهرو میشوند. در جهان امروز، مرجعیت علمی صرفاً با تولید مقاله حفظ نمیشود؛ این مرجعیت باید در عرصه عمومی نیز بازشناسی و بازتولید شود.

اطلاعرسانی و مشارکت
در همین زمینه، ادبیات ارتباطات علم هم دستخوش تغییر شده است. در گذشته، بخش مهمی از تلاشها بر «مدل کسری اطلاعات» استوار بود؛ مدلی که فرض میکرد مشکل اصلی، کمبود دانش نزد مردم است و دانشمند فقط باید اطلاعات درست را به مخاطب منتقل کند. اما این مدل، در سالهای اخیر با نقدهای جدی روبهرو شده است. پژوهشگرانی مانند «استیون هیلگارتنر» نشان دادهاند که عمومیسازی علم صرفاً انتقال بیواسطه یک حقیقت آماده نیست، بلکه نوعی بازروایت اجتماعی دانش است (Hilgartner, 1990). به همین دلیل، امروز از الگوهای گفتوگومحور، مشارکتی و همآفرین بیشتر سخن گفته میشود؛ الگوهایی که در آنها مردم فقط دریافتکننده منفعل دانش نیستند.
«آلن ایروین» با طرح مفهوم «علم شهروندی» بر همین تغییر تأکید میکند (Irwin, 1995). در این نگاه، شهروندان میتوانند در برخی فرایندهای علمی مشارکت فعال داشته باشند؛ از گردآوری دادهها تا شناسایی مسائل محیطی و اجتماعی و حتی کمک به جهتدهی پرسشهای پژوهشی. تجربههایی مانند پروژههای آزمایشگاه پرندهشناسی دانشگاه کرنل نشان دادهاند که مشارکت عمومی نهفقط به تولید دادههای ارزشمند کمک میکند، بلکه حس اعتماد، تعلق و درگیری با علم را هم افزایش میدهد. در این مدل، مردم دیگر فقط «مخاطب علم» نیستند؛ در مواردی میتوانند به «همکار علم» تبدیل شوند.
در کنار این تحولات، رسانههای نوین نیز نقش مهمی در بازتعریف زبان دانشگاه داشتهاند. پلتفرمهایی مانند The Conversation نشان دادهاند که میتوان با همکاری دانشگاهیان و روزنامهنگاران حرفهای، محتوایی تولید کرد که هم دقیق باشد و هم برای مخاطب عمومی خواندنی. مسئله اصلی اغلب پیچیدگی ذاتی علم نیست، بلکه ناتوانی دانشگاه در ترجمه زبان تخصصی خود به زبان عمومی است. این همان شکافی است که رسانههای دانشگاهی میتوانند آن را پر کنند. رسانه دانشگاهی اگر صرفاً به انتشار خبرهای رسمی و متنهای سنگین محدود بماند، مخاطب خود را از دست میدهد؛ اما اگر بتواند از دل پژوهشهای تخصصی، روایتهایی روشن، مسئلهمحور و انسانی بیرون بکشد، به یکی از مهمترین بازوهای اثرگذاری دانشگاه تبدیل میشود.
در بسیاری از دانشگاهها، پژوهشهای ارزشمندی درباره آب، فرونشست زمین، آلودگی هوا، سلامت، آموزش، نابرابری، فناوری و مسائل اجتماعی انجام میشود، اما بخش بزرگی از این دستاوردها در قالب مقالههای تخصصی باقی میمانند و به افکار عمومی راه پیدا نمیکنند. در نتیجه، فاصلهای شکل میگیرد میان آنچه در دانشگاه تولید میشود و آنچه جامعه از دانشگاه میبیند. علم عمومی میتواند این فاصله را کاهش دهد. وقتی دانشگاه بتواند به زبانی روشن توضیح دهد که یک پژوهش دقیقاً چه مسئلهای را روشن کرده، چه نسبتی با زندگی مردم دارد و چرا اهمیت دارد، جایگاه اجتماعیاش نیز تقویت میشود.
البته این مسیر ساده نیست. یکی از مهمترین چالشها، زبان دانشگاهی است؛ زبانی که اغلب فشرده، تخصصی و درونگروهی است. بیشتر پژوهشگران برای نوشتن مقاله علمی آموزش دیدهاند، نه برای گفتوگو با عموم یا نوشتن برای رسانه. به همین دلیل، علم عمومی نیازمند مهارتی مستقل است؛ مهارتی که هم به دقت علمی وفادار بماند و هم بتواند روایت، توضیح و اقناع را جدی بگیرد. افزون بر این، علم عمومی نباید به سطحیسازی یا تبلیغات دانشگاهی تقلیل پیدا کند. اگر این حوزه از دقت تهی شود، نتیجهاش نه افزایش اعتماد، بلکه فرسایش آن خواهد بود.
در نهایت باید اذعان داشت که علم عمومی را باید بخشی از مسئولیت اجتماعی دانشگاه دانست. دانشگاهی که فقط برای خودش سخن بگوید، دیر یا زود از جامعه فاصله میگیرد. اما دانشگاهی که بتواند پیچیدگی پژوهش را بدون تحریف، به زبان زندگی ترجمه کند، نهتنها اعتبار علمی خود را حفظ میکند، بلکه به بازیگری مؤثر در حل مسائل عمومی بدل میشود. در جهان امروز، علم عمومی دیگر یک فعالیت جانبی یا ویترینی نیست؛ یکی از شرطهای حفظ اعتماد، مشروعیت و مرجعیت دانشگاه در قرن بیستویکم است. آینده دانشگاه، بیش از هر زمان، به توانایی آن در برقراری همین تعادل وابسته است: حفظ عمق و دقت علمی، در کنار گسترش فهمپذیری، مشارکتپذیری و اثرگذاری اجتماعی.
برای مطالعه بیشتر بنگرید به:
- Burns, T. W., O’Connor, D. J., & Stocklmayer, S. M. (2003). “Science Communication: A Contemporary Definition.” Public Understanding of Science, ۱۲(۲), ۱۸۳–۲۰۲.
- Hilgartner, S. (1990). “The Dominant View of Popularization: Conceptual Problems, Political Uses.” Social Studies of Science, ۲۰(۳), ۵۱۹–۵۳۹.
- Irwin, A. (1995). Citizen Science: A Study of People, Expertise and Sustainable Development. Routledge.
- Royal Society. (1985). The Public Understanding of Science. London: The Royal Society.
- Sagan, C. (1996). The Demon-Haunted World: Science as a Candle in the Dark. Random House.
- Bucchi, M. (2008). “Of Deficits, Deviations and Dialogues: Theories of Public Communication of Science.” In Handbook of Public Communication of Science and Technology. Routledge.








درودها